امروز سه شنبه 25 مهر 1396  -  26 محرم 1439  -  17 اکتبر 2017

 


Print

نامه ای به فرزندم.!

فرزند من! دمی چند بیش نیست که تو درآغوش من خفته ای و من به نرمی سرت را بر بالین گذاشته و آرام از کنارت بر خواسته ام. و اکنون به تو نامه می نویسم. شاید هرکه از این کار آگاه شود عجب کند، زیرا نامه و پیام، آنگاه به کار آید که میان دو تن فاصله یی باشد و من و تو در کنار همیم.

اما آنچه مرا به نامه نوشتن وامیدارد بُعد مکان نیست بلکه فاصله زمان است. اکنون تو کوچکتر از آنی که بتوانم آنچه می خواهم با تو بگویم. سال های دراز باید بگذرد تا تو گفته های مرا دریابی، و تا آن روزگار شاید من نباشم. امیدوارم که نامه ام از این راه دراز به تو برسد، روزی آن را برداری و به کنجی بروی و بخوانی و درباره آن اندیشه کنی.

من اکنون آن روز را، از پشت غبار زمان، به ابهام می بینم. سال های دراز گذشته است. نمی دانم که وضع روزگار بهتر از امروز ست یا نیست. اکنون که این نامه را مینویسم زمانه آبستن حادثه هاست. شاید دنیا زیر و رو شود و همه چیز دگرگون گردد. این نیز ممکن است، که باز زمانی روزگار چنین بماند.

من نیز همانند هر پدری آرزو دارم که دوران جوانی تو به خوشی و خوشبختی بگذرد. سرگذشت من خون دل خوردن و دندان به جگر افشردن بود و می ترسم که سرگذشت تو نیز همین باشد.

شاید بر من عیب بگیری که چرا دل از وطن بر نداشته و ترا به دیاری دیگر نبرده ام تا در آنجا با خاطری آسوده تر بسر ببری. شاید مرا به بی همّتی متّصف کنی. راستی آن است که این عزیمت بارها از خاطرم گذشته است. امّا من و تو از آن نهال ها نیستیم که آسان بتوانیم ریشه از خاک خود برکنیم و در آب و هوائی دیگر نموّ کنیم. پدران تو، تا آنجا که خبر دارم، همه با کتاب و قلم سر و کار داشته اند، یعنی از آن طایفه ای بودند که مامورند میراث ذوق و اندیشه گذشتگان را به آیندگان بسپارند. جان و دل چنین مردمی با هزاران بند و پیوند به زمین و اهل زمین خود بسته است. از این همه تعلّق گسستن کار آسانی نیست.

امّا شاید ماندن من سببی دیگر نیز داشته است. دشمن من که "دیو فساد" است در این خانه مسکن دارد. من با او بسیار کوشیده ام. همه خوشی های زندگیم در سر این پیکار رفته است. او بارها از در آشتی درآمده و لبخندزنان در گوشم گفته است:

"بیا! بیا! که در این سفره آنچه خواهی هست."

امّا من چگونه می توانستم دل از کین او خالی کنم؟ چگونه می توانستم دعوتش را بپذیرم؟ آنچه می خواستم آن بود که "او" نباشد.

اینکه ترا به دیاری دیگر نبرده ام از این جهت بود که از تو چشم امیدی داشتم. می خواستم که کین مرا از این دشمنی بخواهی. کین من کین همه بستگان و هموطنان من است. کین ایران است. خلاف مردی دانستم که میدان را خالی کنم و از دشمن بگریزم. شاید تو نیرمند تر از من باشی و در این پیکار بیشتر کامیاب شوی.

اکنون که اینجا مانده ام و سرنوشت ما این است باید به فکر حال و آینده خود باشیم. می دانی که کشور ما روزگاری قدرتی و شوکتی داشت. در این زمانه، کشورهای عظیم هست که ما، در ثروت و قدرت، با آنها برابری نمی توانیم کرد. امروز ثروت هر ملّتی حاصل پیشرفت صنعت اوست و قدرت نظامی نیز، علاوه بر کثرت عدد، با صنعت ارتباط دارد.

این نکته را از روی ناامیدی نمی گویم وهرگز یاس در دل من راه نیافته است. نیروی خود را سنجیدن و ضعف و قدرت خود را دانستن از روی نومیدی نیست.

در این وضع، شاید بهتر آن بود که قدرتی کسب کنیم، آنقدر که بتوانیم حریم خود را از دستبرد حریفان نگه داریم و نگذاریم که مارا آلتی بشمارند و در راه مقصود خویش به کار برند. امّا کسب این قدرت مجالی می خواهد و معلوم نیست که زمانه آشفته چنین مجالی به ما بدهد. پس اگر نمی خواهیم یک باره نابود شویم باید در پی آن باشیم که برای خود، شان و اعتباری جز از راه قدرت مادّی به دست بیاوریم، تا دیگران به ملاحظه آن ما را به چشم اعتنا بنگرند و جانب ما را مراعات کنند؛ و اگر گردش زمانه ما را به ورطه نبودی کشید، باری، آیندگان نگویند که این مردم لایق و سزاوار چنین سرنوشتی بوده اند.

این شان و اعتبار را جز از راه دانش و ادب حاصل نمی توان کرد. ملّتی که رو به انقراض می رود نخست به دانش و فضیلت بی اعتنا می شود. به این سبب برای مردم امروز باید دلیل و شاهد آورد تا بدانند که ارزش ادب و دانش چیست. امّا پدران ما این نکته را خوب می دانستند و تو می دانی که اگر ایران در کشاکش روزگار تا کنون به جا مانده و قدر و آبروئی دارد سببش جز قدر و شان هنر و ادب آن نبوده است.

جنگ ها و فیروزی ها اثری کوتاه دارند. آثار هر فیروزی تا وقتی دوام می یابد که شکستی در پی آن نیامده است. امّا فیروزی معنوی است که می تواند شکست نظامی را جبران کند. تاریخ گذشته ما سراسر برای این معنی مثال و دلیل است. ولی در تاریخ ملّت های دیگر نیز شاهد و برهان بسیار می توان یافت. کشور فرانسه پس از شکست ناپلئون سوم در سال 1870 مقام دولت مقتدر درجه اوّل را از دست داده بود. آنچه بعد از این تاریخ موجب شد که باز آن کشور مقام مهمّی در جهان داشته باشد دیگر قدرت سردارانش نبود بلکه هنر نویسندگان و نقّاشانش بود.

(مقاله بالا را مرحوم خانلری درسال 1333 در شماره یک، سال ششم "سخن" نوشته است که با تغییر بسیار جزئی از آن مجله، نقل شده است.)

پنجشنبه 10 دى 1394
بازدیدها 1990
دیدگاه ها 0
امتیاز 3 از 5
اطلاعات مطلب :
کد مطلب: 153
حوزه: یادداشت


ارسال نظر:
ارسال
نظرات کاربران: