امروز پنجشنبه 8 تير 1396  -  4 شوال 1438  -  29 ژوئن 2017

 


Print

قصه شب کودکانه



..................................................................................................................................................................

خانه سه بچه گوسفند

 

سه گوسفند کوچولو تصمیم گرفتند که هر کدام خانه ای برای خودشان بسازند....
 
یکی از گوسفندها که از همه تنبل تر بود مقداری کاه جمع کرد و با آن ها شروع به ساخت خانه اش کرد.
 
گوسفند دومی که کمی از او زرنگ تر بود مقداری چوب جمع کرد و آن ها را به هم چسباند تا یک کلبه ی چوبی درست کند اما گوسفند سومی که خیلی زرنگ و پرکار بود شروع به ساختن یک خانه ی محکم کرد.
 
او یک عالمه آجر آورد و یک خانه ی آجری ساخت.
 
خیلی زود گوسفند اولی و دومی خانه هایشان را ساختند.
 
اما گوسفند سومی هنوز مشغول کار بود.
 
گوسفند اولی و دومی او را مسخره می کردند و می گفتند: چه قدر کار می کنی! اگر مثل ما یک خانه ی ساده می ساختی حالا می توانستی بازی کنی. بازی کردن بهتر از کار کردن است.
 
گوسفند زرنگ به حرف های دوستانش توجه نمی کرد و کار می کرد تا این که بالاخره ساخت خانه اش تمام شد.
 
یک روز گرگ بدجنسی به مزرعه ی آن ها حمله کرد.
 
گوسفندها با عجله داخل خانه هایشان رفتند و در را بستند.
 
گرگ اول به سراغ خانه ای رفت که از کاه ساخته شده بود و خیلی راحت با چند تا فوت آن را خراب کرد.
 
گوسفند بیچاره که ترسیده بود فرار کرد و به خانه ی چوبی دوستش پناه برد.
 
گرگ به دنبال او دوید و با چند تا مشت و لگد، خانه ی چوبی راهم خراب کرد.
 
هر دو گوسفند با عجله به خانه ی دوست زرنگ شان رفتند. گرگ هم به دنبال آن ها رفت.
 
اما هر کاری کرد نتوانست خانه ی آجری را خراب کند و خسته و کوفته راهش را گرفت و رفت.
 
گوسفند ها خیلی خوشحال شدند. گوسفند اولی و دومی تصمیم گرفتند که دوباره برای خودشان خانه بسازند.اما این بار یک خانه ی خوب و محکم.

منبع:http://parsaferferi.niniweblog.com/cat2.php

..................................................................................................................................................................


قصه کفش های نو





یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچ کس نبود
 
ساراکوچولو با پدر و مادرش به شهر مشهد سفرکرده بود. آن ها می خواستند به زیارت حرم امام هشتم، حضرت امام رضا(ع) بروند. کفش های سارا پاره شده بودند. پدر و مادر برای او از بازار نزدیک حرم یک جفت کفش خیلی قشنگ خریدند...
 
یک جفت کفش سفید که روی هرکدام یک گل صورتی هم بود. سارا از کفش های نو خیلی خوشش آمد. کفش های کهنه و پاره اش را همان جا جلوی مغازه کفاشی گذاشت و کفش های نو را پوشید و با خوشحالی دستش را به دست مادرش داد و به طرف حرم رفت. آنها وارد صحن حرم شدند.
 
وقتی می خواستند به حرم وارد شوند، جلوی در ایستادند. پدر به طرفی رفت که مردها از آن وارد حرم می شدند و مادر و سارا هم به طرف قسمت خانم ها رفتند. وقتی به کفشداری رسیدند، مادر کفش هایش را درآورد و به سارا هم گفت که کفش هایش را درآورد تا به آقای کفشدار بدهند. اما سارا دلش نمی خواست کفش های نو را از پایش بیرون بیاورد. مادر کفش های خودش را به آقای کفشدار داد.
 
آقای کفشدار کفش های مادر را در یک قفسه ی کوچک گذاشت و یک شماره به مادر داد. شماره روی یک تکه مقوای ضخیم نوشته شده بود. مادر به سارا گفت: «تو هم کفش هایت را دربیار.» اما سارا همان جا ایستاده بود و نمی خواست کفش هایش را درآورد. مادر دوباره گفت: «دخترم، با تو هستم، کفشهایت را دربیار.» سارا با ناراحتی گفت: «نمی خوام دربیارم. دوست دارم کفشهام را بپوشم.» مادر گفت: «دخترخوبم، این جا حرم و آرامگاه امام رضاست که ما خیلی دوستش داریم. وقتی برای زیارت می آییم، باید بدون کفش وارد حرم بشویم تا نشان بدهیم که به امام هشتم احترام گذاشته ایم. تازه با این کفش ها روی زمین کثیف هم راه رفته ایم. کف کفش ها کثیف است؛با این کفش های کثیف که نباید وارد حرم بشویم».
سارا حرف های مادرش را شنید اما بازهم دلش نمیخواست کفش های قشنگش را در آورد. مادر گفت: «ببین، اگرکفش هایت را درنیاوری، باید همین جا منتظر من بمانی چون نمی توانی داخل حرم بیایی. راستی مگر وقتی به خانه می رویم، کفش هایمان را بیرون اتاق نمی گذاریم؟مگر با کفش به اتاق می رویم؟»
 
سارا فکرکرد و دید مادرش درست می گوید. کفشهایش را در آورد و به مادرش داد. مادر کفش ها را به آقای کفشدار داد. آقای کفشدار آنها را کنار کفش های مادر گذاشت. مادر رو به سارا کرد و گفت: «ببین کفش هایت چه جای خوبی دارند!حالا با هم به زیارت می رویم. وقتی برگشتیم، شماره را به این آقا می دهیم و کفش ها را می گیریم.»
 
سارا و مادرش به حرم رفتند و زیارت کردند. مادر نماز و زیارتنامه خواند. سارا هم کنار او نشست و همراه او برای همه ی دوستان و آشنایان و فامیل ها دعا کرد. بعد از زیارت به کفشداری رفتند و شماره را به آقای کفشدار دادند و کفش هایشان را گرفتند.
 
آنها از آقای کفشدار تشکر کردند و کفش هایشان را پوشیدند و همراه پدر به مسافرخانه رفتند. از آن روز به بعد هروقت به زیارت می رفتند، سارا زودتر از مادر، کفش هایش را در می آورد و به آقای کفشدار می داد تا برایش نگه دارد. او فهمیده بود که نباید با کفش به حرم پاکیزه ی امام رضا(ع)وارد شود.
 
.................................................................................................................................................................

 
 قصه کلاغ سفید



                                                                                         

يكي بود يكي نبود غير از خدا هيچكس نبود لانه ي آقا كلاغه و خانم كلاغه توي دهكده ي كلاغها روي يك درخت سپیدار بود. آنها سه تا بچه داشتند. اسم بچه هايشان سياه پر ، نوك سياه و مشكي بود. وقتي بچه ها كمي بزرگ شدند، آقا و خانم كلاغ به آنها پرواز كردن ياد دادند. بچه كلاغها هر روز از لانه بيرون مي آمدند و همراه پدر و مادرشان به گردش مي رفتند.
 
 يك روز همه ي آنها در يك پارك دور حوض نشسته بودند و آب مي خوردند كه چندتا پسربچه ي شيطان آنها را ديدند و با تير و كمان به سويشان سنگ انداختند. كلاغها ترسيدند و فرار كردند ؛ اما يكي از سنگها به بال مشكي خورد و او حسابي ترسيد. تا آمد فرار كند ، سنگ ديگري به سرش خورد و كمي گيج شد. اما هرطور بود پرواز كرد و از بچه ها دور شد. او خيلي ترسيده بود و رنگ پرهايش از ترس، مثل گچ سفيد شده بود . براي همين پدر و مادرش نفهميدند كه پرنده ي سفيدرنگي كه نزديك آنها پرواز مي كند، مشكي است و روي زمين دنبالش مي گشتند. مشكي هم كه گيج بود، نفهميد كه بقيه كجا هستند ، پريد و رفت تا اينكه افتاد توي لانه ي كبوترها و از حال رفت. كبوترها دورش جمع شدند و كمي آب به او دادند تا حالش جا آمد اما يادش نبود كه كيست و اسمش چيست و چطوري به آنجا آمده است. زبانش هم بند آمده بود و ديگر قار قار نمي كرد. كبوترها فكر كردند كه او هم كبوتر است. جا و غذايش دادند و مشكي پيش آنها ماند.چند روز گذشت و مشكي چيزي يادش نيامد.
 
 پدر و مادر و خواهر و برادرش خيلي دنبالش گشتند اما پيدايش نكردند. مشكي خيلي غمگين بود، چون نميدانست كيست و اسمش چيست. يك روز صبح تازه از خواب بيدار شده بود كه صداي قارقاري به گوشش رسيد.خوب گوش داد و اين آواز راشنيد: قارقار خبردار كي خوابه و كي بيدار؟ منم ننه كلاغه مشكي من گم شده كسي او را نديده؟ مشكي من بلا بود خوشگل و خوش ادا بود رنگ پراش سياه بود قارقار خبردار هركي كه او را ديده بياد به من خبر بده قارقار قارقار مشكي صداي مادرش را مي شنيد. صدا برايش آشنا بود اما نمي دانست كه اين صدا را كي و كجا شنيده است. از جايش بلند شد و نزديكتر رفت. به ننه كلاغه نگاه كرد. چشم ننه كلاغه كه به او افتاد ، از تعجب فريادي كشيد و گفت :« خداي من يك كلاغ سفيد! چقدر به چشمم آشناست!»
 
 پريد و به مشكي كاملاً نزديك شد. او را بو كرد و به چشمانش خيره شد و چند لحظه بعد داد زد:« خدايا اين مشكي منه! پس چرا سفيد شده؟» كبوترها دور آنها جمع شده بودند و نگاهشان مي كردند. يكي از كبوترها گفت:« اما اين كه رنگش مشكي نيست ، سفيده...»
 
 ننه كلاغه گفت:« اما من بوي بچه ام را مي شناسم ، از چشمهايش هم فهميدم كه اين بچه ي گم شده ي من مشكيه ....فقط نميدونم چرا رنگش سفيد شده ، شايد خيلي ترسيده و از ترس رنگش پريده ، اما مهم نيست من بچه ي عزيزم را پيدا كردم...»
 
 مشكي كم كم چيزهايي به يادش آمد. جاي ضربه هايي كه به سر و بالش خورده بود، هنوز كمي درد مي كرد. يادش آمد كه در پارك كنار حوض نشسته بود و آب مي خورد اما سنگي به بالش و سنگي هم به سرش خورد و حسابي ترسيد. او مدتي به ننه كلاغه نگاه كرد و بعد با خوشحالي گفت :« يادم اومد ، اسم من مشكيه ، تو هم مادرم هستي ، من گم شده بودم اما حالا پيش تو هستم آه مادرجون ...» كبوترها با خوشحالي و تعجب به آنها نگاه مي كردند. مشكي و مادرش از خوشحالي اشك مي ريختند. وقتي حالشان جا آمد، از كبوترها تشكر كردند و به دهكده ي كلاغها بازگشتند. همه ي كلاغها مخصوصاً آقا كلاغه و پرسياه و نوك سياه از بازگشت مشكي خوشحال شدند و جشن گرفتند. از آن روز به بعد همه ي كلاغها مشكي را سفيدپر صدامي زدند چون او تنها كلاغ سفيد دهكده ي آنها بود.

منبع:http://yasna_goli.niniweblog.com/post/59/.html

.........................................................................................................................................

قصه تافی ببر بی راه

 
تافی، ببر کوچولویی بود که داشت بین شاخ و برگ درخت‌ها بازی می‌کرد. این‌ور می‌دوید، اون‌ور می‌دوید و از روی این درخت به اون درخت دنبال شاپرک‌ها می‌کرد. یكهو یک باد تند آمد و درخت‌ها را تکان داد. تافی محکم شاخه یک درخت را گرفت. اما باد آمد، از روی تافی رد شد و راه‌های او را با خودش برد. تافی کوچولو دنبال باد دوید و صدا زد: «وایسا، من راه‌هام رو لازم دارد.» اما باد دور شد و تافی به آن نرسید.
 
تافی بدون راه‌های سیاهش خجالت می‌کشید توی جنگل راه برود. اول فکر کرد برود پشت شاخ و برگ درخت‌ها تا راه‌راه به نظر برسد و معلوم نشود راه‌هایش گم شده. اما کمی بعد دید با ایستادن پشت درخت‌ها حوصله‌اش سر می‌رود. به همین خاطر تصمیم گرفت برود، باد را پیدا کند و راه‌هایش را پس بگیرد. تافی که نمی‌دانست باید کجا دنبال باد بگردد، فکر کرد برود پیش درخت بزرگ جنگل که همه چیز را می‌دانست و از او آدرس خانه باد را بپرسد.
 
تافی از تپه بلند جنگل بالا رفت تا رسید به درخت بزرگ. درخت تا تافی را دید به او گفت: «تافی کوچولو، راه‌های خوشگلت کو؟» تافی نفس‌نفس زنان به درخت گفت: «باد بدجنس اومد و راه‌هام رو برد.» درخت گفت: «باد که بدجنس نیست. هر روز میاد، منو تمیز می‌کنه، برگای خشک رو از روی شاخه‌هام برمی‌داره و می‌بره تا همیشه سبز و تازه باشم.» تافی گفت: «ولی راه‌های منو برداشت و رفت. می‌خوام اونا رو ازش پس بگیرم. تو می‌دونی خونه باد کجاست؟» درخت گفت: «باد که خونه نداره. به همه جا سر می‌کشه. حالا هم رفته پیش گندمزار. اگه تند بدوی بهش می‌رسی.» تافی کوچولو از درخت خداحافظی کرد و با سرعت به سمت گندمزار دوید.
 
تافی رسید به گندمزار. گندمزار تا تافی را دید، به او گفت: «تافی کوچولو، راه‌های خوشگلت کو؟» تافی نفس‌نفس زنان به او گفت: «باد بدجنس اومد و راه‌هام رو برد.» گندمزار گفت: «باد که بدجنس نیست. هر روز میاد منو ناز می‌کنه تا گندم‌ها موج بزنن و قشنگ بشن.» تافی گفت: «ولی راه‌های منو برداشت و رفت. می‌خوام اونا رو ازش پس بگیرم. تو می‌دونی باد کجاست؟» گندمزار گفت: «رفته پیش ابر. اگه تند بدوی بهش می‌رسی.» تافی کوچولو خداحافظی کرد و به سمت کوهی دوید که ابر بالای اون نشسته بود.
 
 
تافی از کوه بالا رفت تا رسید به ابر. ابر تا تافی را دید به او گفت: «تافی کوچولو، راه‌های خوشگلت کو؟» تافی نفس‌نفس زنان به او گفت: «باد بدجنس اومد و راه‌هام رو برد.» ابر گفت: «باد که بدجنس نیست. هر روز میاد منو این‌ور و اون‌ور می‌بره تا به زمین‌های خشک بارون برسونم.» تافی گفت: «ولی راه‌های منو برداشت و رفت. می‌خوام اونا رو ازش پس بگیرم. تو می‌دونی باد کجاست؟» ابر گفت: «رفته به سمت ساحل. اگه تند بدوی بهش می‌رسی.» تافی کوچولو خداحافظی کرد و به سمت ساحل دوید.
 
تافی رسید به ساحل. ساحل تا تافی را دید به او گفت: «تافی کوچولو، راه‌های خوشگلت کو؟» تافی نفس‌نفس زنان به او گفت: «باد بدجنس اومد و راه‌هام رو برد.» ساحل گفت: «باد که بدجنس نیست. هر روز میاد منو تمیز می‌کنه، بعد می‌ره دریا و برمی‌گرده. اگه اینجا منتظرش بمونی می‌تونی باهاش حرف بزنی.» تافی کوچولو توی ساحل منتظر باد نشست. کمی که گذشت، چیز خنکی به صورتش خورد. تافی از جا پرید و گفت: «باد بدجنس. راه‌های منو کجا بردی؟» باد گفت: «وای، معذرت می‌خوام. اون نوارهای سیاه براق راه‌های تو بود؟» تافی گفت بله. باد گفت: «من همه چیزهایی رو که توی روز جمع می‌کنم می‌برم توی جزیره وسط دریا می‌گذارم. راه‌های تو هم الان اونجاست. سوار قایق شو و برو به جزیره، راه‌هات رو بردار.»
 
تافی کوچولو سوار قایق شد. بادبان‌ها را هم بالا کشید اما قایق از جایش تکان نمی‌خورد. تافی با ناراحتی به ساحل گفت: «قایق راه نمی‌افته. حالا چیکار کنم؟» ساحل گفت: «بدون باد که قایق نمی‌تونه حرکت کنه.» بعد رو کرد به باد و گفت: «باد مهربون. تافی راه‌هاش رو لازم داره. بهش کمک می‌کنی بره جزیره و پیداشون کنه؟» باد چرخی زد و به بادبان‌ها وزید. قایق راه افتاد و رفت به سمت جزیره. مدتی بعد ساحل قایق و باد و تافی را دید که با هم دارند به سمتش می‌آیند.
 
 راه‌های تافی سر جایش بود و داشت می‌خندید. وقتی به ساحل رسیدند، باد چرخی دور تافی زد و گفت: «از این به بعد راه‌هات رو سفت بگیر، ببر کوچولو. من باید برم که خیلی کار دارم.» بعد هوی بلندی کشید، از ساحل و تافی خداحافظی کرد و رفت. تافی به ساحل گفت: « باد اصلا بدجنس نبود. راه‌های منو برام پیدا کرد و با هم دوست شدیم. حالا هم باید برم و به ابر و گندمزار و درخت بگم که باد چقدر مهربونه.»
 
منبع:http://yasna_goli.niniweblog.com/cat2.php

....................................................................................................................................

 
داستان شهر خوبی ها


 

یکی بود یکی نبود توی شهر قصه ها یه شهری بود که اسمش شهر اروم بود.مردمای که تو اون شهر زندگی می کردند ادمهای مهربونی بودند که بهم دیگه تو تموم کارا کمک می کردند و نسبت به هم خیلی محبت می کردند.

تو این شهر بچه ها خیلی مواظب بودند که با کاراشون بابا و مامانشون واذیت نکنند می دونید چه کارای می کردند صبح که از خواب پا می شدند به بابا و مامان سلام می کردند و دست و صورتشون و تمییز می شستند و میومدند صبحونه می خوردن و بعد که از بابا و مامان اجازه می گرفتند می رفتند تا بازی  کنند موقع بازیم حواسشون بود که با سرو صدا برا کسی مزاحمت درست نکنند .

  تو این میون رییس  بدیها که از ارامش و خوب بودن این شهر   بدش میومدتلاش می کرد اونجا را به شهر بدیا تبدیل کنه   به بچه ها یاد داد  که بدون سرو صدا نمیشه بازی کرد و اگه  موقع بازی داد بزنی و شیشه بشکنی شلوغ کنی   بازی قشنگ و هیجانی  میشه.

 اما بچه ها  دوست نداشتند این کارو بکنند و می دونستند  اذیت کردن دیگران کار خوبی نیست اما کم کم رفتار بده تو  اونا اثر کرد و گول خوردند  دیگه کاراشون رو نظم و انضباط نبود شهر شده بود یه شهر ی که نارامی توش زیاد بود همه  با هم دعوا می کردند داداش کوچولوهاشون و می زدند  وقتی بابا و مامان و همسایه ها می خواستند استراحت کنند داد و بیداد می کردند و غذا خوب نمی خوردند  اشغالاشون و می انداختند تو خیابون  دست  شون و بعد از بازی نمی شستند و حتی پدر و مادرا  خیلی ناراحت بودند  .

این میون فقط یه  خانواده بودند که  بدی تو  خونواده اونا نرفته بود  و از وضعی که پیش اومده بود ناراحت بودند و از فرشته مهربون خواستند که کمکشون کنه تا دوباره شهرشون را اروم کنندو شهر و .که  پر شده بود از الودگی و تاریکی نجات بدند

 اول رفتند پیش بچه ها و باهاشون صحبت کردند و متوجه  شون کردند که چقد کاراشون بده و باعث نابودی شهر قشنگشون داره میشه  و خوب شدن بچه ها باعث شد بزرگترا هم ارامششون را بدست بیارن   تصمیم گرفتند که با دوستی  و مهربونی باهم و متحد بشند و بدیها را از خونه هاشون بیرون کنند و با اروم کردن محیط خونشون یواش یواشسلامتی و خوبی را بیارن تو خونه ها و شهرشون  و وقتی موفق شدند خیی خوشحال بودند چون شهر شون تمیز و زیبا شده بود ادمهای مرتب و تمییز و مودب تو شهرشون در حال رفت و امد بودند و  اینطور شد که تصمیم گرفتند که دیگه خوب خوب مواظب شهرشون باشند.
 
منبع:http://dastanak.niniweblog.com


....................................................................................................................................

شنبه 9 بهمن 1395
بازدیدها 551
دیدگاه ها 0
امتیاز 2.9 از 5
اطلاعات مطلب :
کد مطلب: 218
حوزه: وبلاگستان


ارسال نظر:
ارسال
نظرات کاربران: